لطفا جناب قادر متعال ملاحظه فرمایند .....
صدای شب و سکوت جیر جیرکها لبریز نوشتن میکرد مرا!
کاغذ، می خرید نازدستانم را
و قلم میپایید زیر چشمی افکارم را ...
گاهی فکر میکنم به طرز چندش آوری عاشق من هستند این دو!!!
لبریز بودم از شوق برای نوشتن . . .
اما دردیست بزرگ وقتی واژها می خراشند ذهنت را
و کسی نباشد روبرویت ...!!!
سپردم گوشها را به قلبم ..... نه صدای پایی و نه آوازی از سر عشق ...
تنها داشت تکه ای گوشت ، مرور میکرد لحظه ای قبل را !
برگشتم ناامید . . .
تصویری کمرنگ از حرفی دور لبریز شد در خاطرم :
" اگر آدم چيز بنويسد بگذارد زير فرش بر می دارد و می خواند خدا "
پندارم نیک شد ، چون زرتشت ... اما گفتارم هنوز مشکل داشت از شوق !!!
فکر نزدیکی به زمین ، نگه داشت صندلی را با اوقاتی تلخ ،......
پیاده شدم !
دراز کشيدم ، دمر....
دستی زير چانه ، دستی روی کاغذ ، پاها در آسمان . . .
کاغذ تکان میخورد از ذوق زیر دستانم و قلم نمیگنجید در پوست خود ...
و نوشتم به سبک عاشق ! : . . . :
*******
سلام محبوبٍ من !...
چقدر روز را قشنگ نوشتی ...
همانجا که یپیچاندی دورِ صدای خروس و کلاغ ، نسیم را ،
و وزاندی بین درختها و خانه ها .......
حالی به حالی شدم ...!
اما عزیزترینم !
وقتی شعر میگویی شبها ، کاش پر رنگ تر بنویسی مهتاب را
تا چشمانم شک نکند در صداقت ماه !
شعورِ شعرِمن !
وقتی خوابم ، فکر نکن نمی فهمم کشیدی در آغوشت مرا !
حس میکنم صدای نفست را ،
نگاهت را,
و نقطه چینهای شبنمی که روی چشمانم می کاری تا جوانه بزند صبحها.
خوب میدانم لبهای آتشینم سرخ است ، از بوسه های بی انتهایت.
معشوق صبور من ...!
هیچ فکر کردی که اگر تــــــــو نبودی ، تو چقدر بی معنا بود ؟
... و مـــن چه ناممکن !؟
آخر تو تمامٍ موجودیت منی
نه ... نیستی نیمه پنهانم !...
تمامیت آشکارمی !
مثل تمام دوستت دارمهایی
مانند شوخ طبعی مژگانی به گاه پلک زدن
و چون سلامی نخست که میلرزاند قلب را و ویران میکند دل را . . .
نمیدانی چه زیباست لفظ بازی ، وقتی باشد برای تو
گرچه میدانم ،وامدار تواند بند بند واژههای حقیرم
کاش پیچک اندیشه ام قد میکشید آنقدر،
تا دانه های نور را از تو بنوشد بی واسطه خورشید
معشوق وفادارم !
اگر می بينی گاهی آویزان به در تکان میخورد ، نگاهم...
باور کن يادم هست که هستی .....
میمانم تا کسی بيايد و ببیند حجم بودنت را!
و برود فریاد بزند: .... "اینجا دیگر پر است ...کسی نیاید" !!!!
معبودٍ هنرمندم ...
اگر ديدی روزی کسی در کنارم بود میدانم ناراحت نمیشوی !
آخر خودت می دانی تکه ای از تو بود در دستانش که رهايش نکردم!
یادت هست وقتی عاجزانه کشیدم فریاد : ..... کجــــــــایی پس ؟؟
گفتی آرام : در زیبائیها
پس می شود يک توی زیباتری را بدهی به من !!!
تا به خاطر او عشق بورزانم به تو !!!
حس می کنم گاهی آغوشم کوچک است وقتی میخواهد تو را در بر گیرد!
باور کن خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم
آخر هرچه با تو قد میگیرد ،حقیر است ... حتی اگردوستت دارمهای من باشد .
مطلوبٍ دلپذیرم !...
دستم را گاهی بگیردر دستانت
با نوازشگرترین انگشتان دنیا ، تفرقه افکنی کن بین موهایم
بگذار باور کنم یادت هست نیازمند توام
کاش مرا لبریز کنی از انبوه نداشته هایم !!
تو خيلی خوبی
برای منی که دوستت دارد
و حتی برای منی که يادش نیست دوستت داشته
یگانه بی انتها !
مراقب خودت باش و ........
مواظب همه و ......و....... و دلتنگ من !
*******
نگذاشتم زیر فرش نامه را
حس میکردم جمله ها قبل از سرازیری ذهن به واژه
می رود پیشش و بر میگردد با جواب ..........
ناگاه به اینکه کسی هست ....... دلم خوش می شود........
*******
عبور میکند ساعت از سایه های شب
و خواب می چسبد چقدر ، بعدِ نوشته های عاشقانه
خوابی با نفس های عميق و دانه دانه . . . . .
|
+| نوشته شده توسط
احمد در پنجشنبه 29 فروردین1387
|