تبليغاتX
هم سایه با ماه
شرح کامل دلتنگیها
 خدایا .........خدایی کن برایش

آن مرد  با  درد  آمد . . .

خدایا .......... خدای کن برایش

کشیده می شد کفشهای مرد به آسفالت خیابان

و باز همانجای قدیمی ....

چاله های پر آب شهر ، آهنگ قدمهایش را از بر بودند

تیرهای بلند ، به بلندای آرزویش می نگریستند

و قاصدکهای آواره ، بی اعتنا از کنارش میگذشتند

 چشمان مرد ،پله های قدیمی را به شکل  تخت  میدید انگار !.....

                                    که هر شب آرامش را در آن می جست....

... کارتنی فرسوده  باز شد  و دراز کشید آرام

آهی از سر خستگی و آهی از سر درد به آسمان رفت
کفشها زیر سرش و دستها  روی تنش آرمیدند،
مرد خسته به سمت پاهایش گِرد شد ،
و سکوت کرد خیابان ،..

اما دریغ از جرعه ای خواب .....

هوا سرد بود و دستهایش سرد تر ،
 تا زودتر خوابش بیاید مچاله تر  کرد خود را

صدای گام هایی آمد  .. . ،

و پهلوان شهر  از سر جوانمردی ،

                        به شکرانه سلامتی ،
        بی ارزشترین سکه اش را بسویش پرت کرد!

             و او ارزشمنترین دعاها را برایش آرزو نمود!!!

سرما امانش را بریده بود .....

کبریت های خاطراتش را یکی یکی آتش زد
                                          تا شاید گرم شود ...

در پس کورسوی شعله های نیمه جان ، اشکها را میدید و صورت ها را
صورتها کدر بودند و اشکها پررنگ ،
                                              خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،

                  گویی غرور داشت هنوز ، و در دوردستها ، شاید ، عشقی ...،

غلتی زد تا خاطرات بی تصویر رهایش کنند

                           آه که او ناتوان تر از اینها بود

                                         آخر ، آن مرد ، درد داشت .......

اما ارتباط خوبی هم داشت با شیارهای پایش

                               ،به سرفه هایش خو کرده بود

                          و زخمهای کهنه اش را با نام  کوچک صدا می زد !!!

وقتی  سکوت میکردند صداها  

به تنگ می آمد از ترکهای  قلبش

                          و بغضی کهنه او را به خفگی میبرد

                                                    تا گریستن تنها آرزویش شود ....

...

روز با چشمان پف کرده خمیازه کشان می آمد

و شب آخرین جرعه هایش را می نوشید

...

کسی با نوک پایش او را تکان میداد

اما مرد سرد میشد در گرمای خاطراتش

کسی چه میداند ؟

شاید

              شایـــــــــد

        شاید آن دنیا ، خدایان ، خدایی کنند برایش !!!

                                                                                  

                                                        

 

 

|+| نوشته شده توسط احمد در جمعه 31 خرداد1387  |
 کاش من چتر بودم . . .

هزیانهای تب دار  .،. من .،. و یک قدم تا شانس....

 

کاش من چتر بودم !! 

شنا کنان در اقیانوس افکارم می چرخیدم

 داغ بود آبش

غرق شدم در اندیشه بی خبری شانس!! .....

و بخت بد گوشه ای مرا میپایید...!

میگویم بخت من ! "از شانس بگو !

                      نه زنگی ، نه دری ، نه نامه ای ............ "

 

در حجم پرسشهایم سکوت میکند فقط .....

                                   نکند مرده باشد بیچاره!!!

 

ناگهان گفت :  -  میخواهی محبوب شوی ؟؟؟؟

- قبرستان باز کن !!!!

خیره  در شگفتی چشمانم زمزمه کرد : آخر دیگر کسی نمیمیرد!!!!!

 

بخت بدِ طفلک ! نگران مردم است خیلی 

 و عاشق من  ......!  

.

.

.

در حین غوطه خوردن ، ذهنم شنا کنان رفت بسوئی

که  شانس ناگهان می آمد ، خوب میشد چقدر !!!

خنده ام گرفت 

گفتم تا دیوانه نشدم دست بردارم از شنا  ...

 صدای در آمد

در آوردم  سرم را از آب

هم خيس بودم ،  هم لخت !

 به در می کوبيد کسی

 باران هم می باريد 

و من چترم گمشده بود

 داد زدم:

 - هااااااااااااااااااااااااا ؟

در دالانهای مغزم باز پنهان کرده بودند، واژهها خود را

 نمیدانم چرااز من میگریزند گاهی اوقات ...

 

قطع شد صدای کوبيده بر در

 و آغاز شد زمزمه ای :

 - کسی در خانه نيست انگار !

 صدا عین نوازشی بود لطیف 

و من گنگ بودم ، چون تصویری درهم

ادامه داد صدا:

-      نمی خواهــــــي مهمان ؟

وای ! نکند تو باشی که آمدی مرا ببینی ، این صدای توست!

خدایا شانس - آمده یعنی ؟

پريدم از جا ، سراسیمه و بی درنگ  

- چرا می خواهم ، به خدا می خواهم خُب .

 مهمان خوب است , مخصوصاً اگر تو باشی

 پاهایم جلوتر از من رسید و دستانم عجولتر از من ، بر در چسبيد

 در ، خواب بود ! نه .......چه میدانم قفل بود

 معصومانه گفتم :

-        کليد نداری شما ؟!!!!

شانس خندید

چه خنده زیبایی داشت

من هم خندیدم ....

وای این چه حرفی بود که زدم !!

کوبيدم به قفل ............ با سر!.

عاشق کوبيدن هستم از کودکی ,

خیلی خوب است ...... تنها کمی درد دارد انگار!!!

قفل لجبازی میکرد و دهانش را محکم بسته بود

سرم خيس بود از رنگ قرمز.

 گفت : باز نمی کنــــــــــــی ؟

گفتم: می شود من در بزنم , شما باز کني ؟!!!!

و کوبيدم به در ، عیـــــــن ديوانه ها!

تق تق تق ! ! !

صدای خنده می آمد

وای نه , می رفت

صدای خنده انگار دور میشد

کنار در چيزی تکان  خورد

 .... ديدم کليدِ لعنتی خودش را دار زده از میخ !

آخرين نفس هايش بود بیچاره !

کندمش از مرگ

بدون تنفس انداختمش در کام قفل

فریاد زد : قييژژژژژژژژژ

در بیدار شد ، ..........  باشد همان، باز شد

بیرون آوردم سرم را مثل جوجه یک روزه

.

.

.

باران می باريد بيرون

باران با خون سرم مخلوط میشد

سرم  صورتی شد !!!

آن دورها نقطه ای می خندید .... شاید هم میرقصید ...  !

کوچه با اخم چپ چپ نگاهم کرد

 و من راست راست خشکم زد !

 ... دير آمدن خيلی بد است

مثل زود مردن می ماند

در رابستم ....

 

بخت بد پشتم ایستاده بود

بی تفاوت گفت :  ....  چترت مرد دوست خوب من ! ...

.

.

.

سکوت بود تمام وجودم ، ......

من مانده بودم و باران که میبارید و کوچه که میخوابید

رها کردم خود را در اعماق ذهنم تا بمیرم شاید . . .

اما کم بود آبش انگار !!! 

کاش من چتــــــر بودم !!!!

 

|+| نوشته شده توسط احمد در سه شنبه 31 اردیبهشت1387  |
 نامه های زیر فرشی (1)

لطفا جناب قادر متعال ملاحظه فرمایند .....

 

 

نامه های زیر فرشی                                                  

 

 صدای شب و سکوت جیر جیرکها لبریز نوشتن میکرد مرا!
 کاغذ، می خرید نازدستانم را

و قلم میپایید زیر چشمی افکارم را  ...

گاهی فکر میکنم به طرز چندش آوری عاشق من هستند این دو!!!
 لبریز بودم از شوق برای نوشتن . . .

اما دردیست بزرگ وقتی واژها می خراشند ذهنت را

                                                    و کسی نباشد روبرویت ...!!!

سپردم گوشها را به قلبم .....  نه صدای پایی و نه آوازی از سر عشق ...

تنها داشت تکه ای گوشت ، مرور میکرد لحظه ای قبل را !

برگشتم ناامید . .  .

 تصویری کمرنگ از حرفی دور لبریز شد در خاطرم :
 " اگر آدم چيز بنويسد بگذارد زير فرش بر می دارد و می خواند خدا  "
 پندارم نیک شد ، چون زرتشت ... اما گفتارم هنوز مشکل داشت از شوق !!!

فکر نزدیکی به زمین ، نگه داشت صندلی را با اوقاتی تلخ ،......

پیاده شدم !

دراز کشيدم ، دمر....

 دستی زير چانه ، دستی روی کاغذ ، پاها در آسمان . . .

کاغذ تکان میخورد از ذوق زیر دستانم و قلم نمیگنجید در پوست خود ...

 و نوشتم به سبک عاشق ! : . . . :
******* 

سلام محبوبٍ من !...
 چقدر روز را قشنگ نوشتی ...

همانجا که یپیچاندی دورِ صدای خروس و کلاغ  ، نسیم را ،

 و وزاندی بین درختها و خانه ها .......

                                       حالی به حالی شدم ...!

 اما عزیزترینم !

وقتی شعر میگویی شبها ، کاش پر رنگ تر بنویسی مهتاب را

تا چشمانم شک نکند در صداقت ماه !

 

شعورِ شعرِمن !

وقتی خوابم ، فکر نکن نمی فهمم کشیدی در آغوشت مرا !
 حس میکنم صدای نفست را ،

 نگاهت را,   

 و نقطه چینهای  شبنمی که روی چشمانم می کاری تا جوانه بزند صبحها.

 

خوب میدانم لبهای آتشینم سرخ است ، از بوسه های بی انتهایت.

 

 معشوق صبور من ...!
 هیچ فکر کردی که اگر تــــــــو نبودی ، تو چقدر بی معنا بود ؟

 ... و مـــن چه ناممکن !؟

آخر تو تمامٍ موجودیت منی

نه ... نیستی نیمه پنهانم !...

              تمامیت آشکارمی !

مثل تمام دوستت دارمهایی   

مانند شوخ طبعی مژگانی به گاه پلک زدن

و چون سلامی نخست که میلرزاند قلب را و ویران میکند دل را . . .

نمیدانی چه زیباست لفظ بازی ، وقتی باشد برای تو

گرچه میدانم ،وامدار تواند بند بند واژههای حقیرم

 

کاش پیچک اندیشه ام قد میکشید آنقدر،

     تا دانه های نور را از تو بنوشد بی واسطه خورشید

 

معشوق وفادارم !

اگر می بينی گاهی آویزان به در تکان میخورد ، نگاهم... 

باور کن يادم هست که هستی .....
 میمانم تا کسی بيايد و ببیند حجم بودنت را!
 و برود  فریاد بزند: .... "اینجا دیگر پر است  ...کسی نیاید" !!!!


 معبودٍ هنرمندم ... 

اگر ديدی روزی کسی در کنارم بود میدانم ناراحت نمیشوی ! 

آخر خودت می دانی  تکه ای از تو بود در دستانش  که رهايش نکردم!  
 یادت هست وقتی عاجزانه کشیدم فریاد : ..... کجــــــــایی پس ؟؟

گفتی آرام : در زیبائیها

 پس می شود يک توی زیباتری را بدهی به من !!!

تا به خاطر او عشق بورزانم به تو !!!

حس می کنم گاهی آغوشم کوچک است وقتی میخواهد تو را در بر گیرد!

باور کن خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم
آخر هرچه با تو قد میگیرد ،حقیر است ... حتی اگردوستت دارمهای من باشد .

 

 مطلوبٍ دلپذیرم !...
 دستم را گاهی بگیردر دستانت

با نوازشگرترین انگشتان دنیا ، تفرقه افکنی کن بین موهایم

بگذار باور کنم یادت هست  نیازمند توام
  کاش مرا لبریز کنی  از انبوه نداشته هایم !!

 

تو خيلی خوبی
 برای منی که دوستت دارد
 و حتی برای منی که يادش نیست دوستت داشته

 یگانه بی انتها !

   مراقب خودت باش و ........

                        مواظب همه و ......و....... و دلتنگ من !


 *******

نگذاشتم زیر فرش نامه را

حس میکردم جمله ها قبل از سرازیری ذهن به واژه

می رود پیشش و بر میگردد با جواب .......... 

ناگاه به اینکه کسی هست  ....... دلم خوش می شود........

 *******

عبور میکند ساعت از سایه های شب

و خواب می چسبد چقدر ، بعدِ نوشته های  عاشقانه 

خوابی با نفس های عميق و دانه دانه . . . . .  

 

|+| نوشته شده توسط احمد در پنجشنبه 29 فروردین1387  |
 مرا به من بسپار

عیدانه  

 

مرا به من بسپار ... 

باز می ایستد عقربه هاي ساعت رو به مشرق

و سکوت میکنند چشمانم در حجم خاکستری زمان

گویا ابرهای بی باران ، به اسارت برده اند ماه را ،که اینگونه ماتم میگیرد آسمان 

سبز میخندد زمان همراه زمین ، که : هی پسر ! ... یکسال پیرتر شدی!

و تا بهار نورس جان بگیرد ، جان میسپارد ، زمستان پیر .

چقدر بوی مرگ می دهد عیدانه من ،که کافور مینشیند در مغزم ،بی هیچ تنفسی .

حال غریبی دارم نازنین، مانند ثانیه های تحول ؛

 یک چکه مانده به آغاز می خواهم دگرگونی حالم را ..........به بهترین حالها.

آه ه ه .. اشکهایم چه بی پناه میبارند ،

کاش شانه هایت را گم نکرده بودم در چهارراه اندیشه .

دلم میل عشقبازی دارد با ماه  و چشمانم هواي باريدن با ابر !

تو پلک بر هم مي‌زني و ورق میخورد هر بار فصلي از خاطره هاي من

زمان مي‌وزد  در مسير ثانيه‌ها

تا تبخير شوند خاطراتم

آنروزها  می جوشید چشمه ای در زیر پاهایم ، تا سبز شود چشمانم!!!!

و من قد می کشیدم در باور شبهای مهتابی

و چه غافل ، که دیوار کنارم ، جان میگرفت رج به رج و بالا میرفت آجر آجر

.

.

.

.

و اکنون بعد این سالها، میچرخند دیوارهای فاصله دست در دست هم ،دور من .

نه ..... نیست دیگرچشمه ای ،

مردابی است که به یغما برده ریشه هایم را .

گویا توان قد کشیدنم نیست ،

بگذار بالاتر روند دیوارها

آنقدر که به تمسخر بنگرند مرغکان بازيگوش نگاهم  را .

 

کوهی از حرف و دریایی از کلمه میجوشد در من ،

 اما رنگ میبازد هر چه ،  در برابر مقلوب کننده قلبها

تنها میگویم:

         ای کاروان دوستی !

                 عیدانه ات گوارا  و شادیت پایدار! .......

                                                               اما ... مرا به من بسپار !

 

|+| نوشته شده توسط احمد در سه شنبه 28 اسفند1386  |
 تا ........تارهای من

از خانه عنکبوت تا تارهای من !!

 تارهای من

 

دیشب مرتب می کردم انباشه های  ذهنم را....  

سرد بود گرد و خاکهایش  و بسیار نمناک ...

از دالان اندیشهایم آب میچکید روی تصورم و تا انتهای باورم میرفت . . . .

رطوبت ذهنم از اینجای مغزم آب میخورد انگار !!

کاش اینجا خاطره ای بود از کسی  تا شاید لحظه ای گرم میشدم از خنده ای دور

نمیدانم چه وقت ، کسی  می آید تا نور بنوشم از عشق و شعر ببافم از شور

خواستم تمرکز کنم در آرزوئی داغ ، که التیامی تازه باشد حوض یخ زده دلم را

ناگهان  نگاهم رها شد از پیله سر سخت افکارم

 و پرواز که نه ... جهید به گوشه ای تا بسپارد سرنوشتش را ....

                                                       به تارهای عنکبوت پیر.

به راستی که از پیله تا دام فاصله ای است به وسعت یک بال ....

سرم را گذاشتم روی شانه زانوهایم و چشم دوختم به تلاشها و امیدها

نمیدانم شاید دلم میسوزد به حال عنکبوت که کمک نمیکنم پروانه را

 تارهای زیبایش که از تنهائی بسیار به دور خود تنیده

                                          رقصان تاب می خورد  در بی قراری پروانه .

طفلک صیاد پیر ! در دام خود شکار تنهائیهاست .

 این تارها که چشمانم تار دیده آنها را!!

شاید انتهای اشکهایش است به روی هم !!!

خنده ام میگیرد .... مردم از زیادی خنده اشک به چشمهایشان موج میزند

اما من در نهایت گریه ، خنده از لبهایم میریزد .... !

همین کافی است که یک شاعر بشود دیوانه !!

کمی حرکت میدهم نگاهم را  ... عنکبوت می آید بیرون .... قلم به دست !!!

... عصبانی است گویا و عجیب شبیه من است چشمانش !!

نگاهم را تنگ در آغوش میگیرد ...

زنجیرهای تنیده شده اش را میتکاند ، تمیز می کند و پروازش میدهد

و غرغر کنان می رود در سوراخش ...

نگاهم سراسیمه بر میگردد در آغوش چشمانم........... بی وقفه میلرزد  

و قطره قطره ناله میکند که : بیچاره عنکبوت داشت شعر مینوشت انگار .....